تبليغاتX
گلامور

همه شب آسمون میباره و ما تا پنج صبح سریال دانلود شده میبینیم. کامپیوتر رو میزاریم روی زمین و دوتایی مثل بچه ها کنار هم روی شکم دراز میکشیم و پاهامون رو , مثل زمان بچگیها موقع مشق نوشتن, میاریم بالا و ضربدر میکنیم! احساس بچگی دارم. لیوان لاته ها رو پر از خامه میکنم...خامه ها رو میخورم و باز لیوانم رو به شکل گُل پر از خامه میکنم...

همه آسمون پر از ابرهای تیره است. وسط ظهر هوا تاریک تاریکه. آسمون با تمام قدرتش میباره. خیلی وقت بود این آسمون اینجوری با دونه های درشت نباریده بود. دستهای هم رو میگیریم و زیر بارون میدوئیم. دونه های درشت بارون با شدت میخورن به صورتمون. کفشهای صورتیم پر از آب میشن اما ناراحت نمیشم و غصه نمیخورم در عوض ساندویچم رو برخلاف همیشه تا آخر میخورم و عجیب میچسبه! آخه خیلی وقت بود اینجوری دو نفره زیر بارون خیس نشده بودیم. خیلی وقت بود لذت ِ دویدن زیر دونه های درشت بارون رو حس نکرده بودم... یه دویدن دو نفره! لذت بخشه یادآوریش... حتی دیدن کفشهای صورتیم در حال خشک شدن روی شوفاژ... یه حس طراوت و تازگی بهم میده برای شروع یک هفته شلوغ. با خودم فکر میکنم اگه پیشم نبودی این آخر هفته تاریک و بارونی چقدر دلگیر و پر از اشک بود! و این همه حس خوب رو بیشتر از قبل مدیون حضور تو میشم.

گلامورانه.میگی: اینجوری با موهای موج دار قیافه ات وحشی میشه و من حس میکنم اون "حس وحشی"م دوباره در من بیدار میشه... خدا به دادت برسه!

× دوشنبه 9 آذر1388 ساعت4:17 قبل از ظهر گلامور

پیشنهاد میده بریم یه قهوه بخوریم و منتظر بمونیم تا وقت رفتن به رستوران برسه. میریم طبقه ی پائین کافی شاپ. یه جای دنج با دیوارهای زرشکی و نورهای کم و زرد رنگ. لم میدم رو مبل دو نفره ی زرشکی رنگ و اون هم روبروم روی مبل یک نفره میشینه. دوتا لیوان بلند لاته ی داغ روی میز چوبی روبرمون هست. همینجور که حرف میزنیم دفتر گزارشم رو بیرون میارم و میزارم روی میز. شروع میکنم به نوشتن گزارش کار امروز. غرق فکر کردن و نوشتن میشم. گزارش که تموم میشه, سرم رو بالا میارم و اون رو میبینم که با آرامش لم داده و غرق ور رفتن با موبایلشه. توی آرامش اون محیط زرشکی رنگ و آهنگی که پخش میشه غرق میشم. فقط من هستم و اون. یه حس خوب میریزه توی وجودم... یه حس خوشمزه! حس خوشمزه ی نوشتن یه گزارش با نتیجه های مثبت, کنار اون, توی اون دنیای زرشکی, با یه آهنگ ملایم و یه قهوه ی داغ ِ دو نفره.

گلامورانه. هی توی گوشم تکرار میشه صدات, وقتی که اون جمله رو توی اون دنیای زرشکی بهم گفتی.  پُر از خواستنم, برای رسیدن. پُر از انرژی تازه ام, برای جنگیدن و کار کردن, برای بالاتر رفتن فقط به عشق ِ تو...

× شنبه 7 آذر1388 ساعت1:30 قبل از ظهر گلامور

به خودم میام و نمیدونم چند ساعت گذشته و مشغول کارم. فکر میکنم باید به خودم چند دقیقه ای مهلت بدم و استراحت کنم چون دیگه پاهام جلو نمیرن! سرم رو میندازم پائین و خسته از آزمایشگاه میام بیرون. از ست درهای خروجی که میام بیرون و وارد کریدور میشم یه بوی عطر منو به خودم میارم. سرم رو میارم بالا و دور و برم رو نگاه میکنم ببینم این عطر آشنا از کجاست. هیچ کس نیست و من چشمامو میبندم و یه نفس عمیق میکشم و با خودم میگم چقدر این عطر شبیه عطر اونه! خسته میام توی آفیس که یهو چشمم میخوره به موبایلم و همون لحظه یه تکست میرسه. یادم میاد که موبایلم رو چند ساعته چک نکردم.شش تا تکست فرستاده, شروع میکنم به خوندن... اولین تکستش نوشته: " اگه یه آقای عاشق محترمانه شما رو به رستوران دعوت کنه قبول میکنی؟ یا گردش کنار یه مرد عاشق تو خیابونای...؟"! از تکستش تعجب میکنم و فکر میکنم الان باید سر کار باشه. میرم سراغ تکستهای بعدی... چندتا تکست فرستاده و هی پرسیده "گـُلی کجائی؟"... "چرا جواب نمیدی؟"...فورا میرم سراغ آخرین تکستی که همون لحظه رسید... نوشته: " الان از جلوم رد شدی" !!! گیج میشم و فکرهای مختلف میاد توی ذهنم. فورا تکست میزنم: "کجائی؟" جواب میده: " پشت در آفیستم! تحویل نمیگیری که"!!! از آفیس میپرم بیرون و از پشت شیشه درهای خروجی میبینمش...  

گلامورانه. راستی که چه لذتی داره حس کردنت همین نزدیکیها... همین چند قدمی. حس آرامش و امنیت بودنت. با بوی عطرت این کریدور رو تا ابد برام خاطره انگیز کردی.

× پنجشنبه 5 آذر1388 ساعت8:49 بعد از ظهر گلامور

اونقدر غرق کار میشم که گذر زمان رو متوجه نمیشم و فراموش میکنم که طبق معمول همیشه هر از یکی دو ساعت بهش تکست بزنم. بعد از چند ساعت تکست میزنه...

- "خانوم دکتر تحویل نمیگیری؟"

بعد از چند دقیقه دوباره تکست میزنه...

- "بگیری یا نگیری مخلصیم!"

بعد از چند دقیقه که باز جوابی نمیگیره دوباره تکست میفرسته...

- " اگه اعصاب خورده ۱ رو فشار بده! اگه خسته ای ۲... اگه جیگر منی ۳ رو فشار بده" !!

تکستهاش رو بعد از چند دقیقه میبینم... بهش تکست میزنم: ۳!

× چهارشنبه 4 آذر1388 ساعت6:27 بعد از ظهر گلامور

مهم نیست که امروز صبح باید پرواز میکردیم. مهم نیست که الان احتمالا باید توی اون هتل رویایی بودیم که با کلی شوق و ذوق انتخاب کردیم. مهم نیست که برای لحظه لحظه هامون توی اتاقمون هزارتا نقشه ریختی و از یک ماه قبل برام با هیجان تعریف میکردی و من دلم آب میشد. مهم نیست که سفرمون کنسل شد. مهم نیست که پول بلیطمون برنگشت و کلی ضرر کردیم. مهم نیست که دیشب تا ۳ نصف شب نشستم و روی پروژه ام کار کردم. مهم نیست که این روزها گرفتارتر از همیشه ایم و لحظه ها دارن سخت میگذرن. مهم نیست که توی طول هفته فقط دو ساعت آخر شبها همدیگه رو میبینیم.

مهم اینه که دیشب کنارم تا آخرش نشستی و با اینکه زیاد سر در نمیاوردی کمکم کردی. مهم اینه که دیشب با همه خستگیهات دوتا چای لب سوز درست کردی و کنار هم نوشیدیم. مهم اینکه که برام یه ظرف بزرگ سالاد مخصوصت رو درست کردی. مهم اینه که  توی سختیها کنار همیم. مهم اینه که توی این شبهای سرد تو هستی تا توی آغوشت گرمم کنی. مهم اینه که همدیگه رو داریم. مهم اینه که باز تو با همه سخت کار کردنها پر از انرژی و شوق فردایی. مهم اینه که هم کار میکنی هم درس میخونی و برای سال آینده پر از هیجانی. مهم اینه که من الان با همه کم خوابی و فشار و استرس پر از انرژیم. مهم اینه که با دیدن سوپروایزرم امیدوار میشم به خودم و آینده. به اینکه تحمل این فشارها ارزشش رو داره. به اینکه میتونم همه تلاشم رو بکنم و شانس این رو دارم که مثل سوپروایزرم باشم. مهم اینه که الان پر از شور و شوق پیشرفتم. مهم اینه که الان تشنه ی یاد گرفتنم. مهم اینه که الان با دیدن سوپروایزرم که کنارم توی آزمایشگاه کار میکنه پر از حس خوب پیشرفت و پروازم... پرواز برای بالاتر رفتن و بهتر شدن.

پ.ن. همه نگرانیم... نگران آقای زیپ. الان وقتشه زیگزاگ رو ساپورت کنیم و تنهاش نزاریم. امیدواریم که مسئله جدی نباشه و آقای زیپ زودتر برگردن.

× سه شنبه 3 آذر1388 ساعت10:32 بعد از ظهر گلامور

ساعت ۲ عصر از خواب بیدار میشیم! خسته و کوفته از شب نشینی شب قبل. همیشه دیر از خواب بیدار شدن منو کسل و افسرده میکنه مخصوصا اگه یه عصر ابری و دلگیر آخر هفته باشه! میبینه کسل و گرفته ام, پیشنهاد میده بریم بیرون. میگه: بریم دو نفره توی های استریت دست تو دست هم قدم بزنیم هوا بخوریم. سریع آماده میشم. دلم میخواد از خونه فرار کنم. تاریکی خونه توی این عصر ابری حالم رو بدتر میکنه. توی ماشین بغض میکنم. یه قطره اشک یواشکی از گوشه چشمم میریزه اما نمیزارم بفهمه. گذشته میاد توی ذهنم. میگم: اون موقع ها توی این عصرهای ابری دلگیر دور از هم چیکار میکردیم؟ میخنده و میگه: حالا که باهمیم لذت ببر. سکوت میکنم و غرق میشم توی گذشته. بیرون با اون هوای سرد حال و هوای روزهای برفی کریسمس رو داره. دوباره طاقت نمیارم و میگم: یادته کریسمس چند سال پیش توی ترافیک بودم بهت زنگ زدم و ....؟ اون هم غرق میشه توی گذشته و از گذشته میگه. از اون موقعی که بعد از اون کریسمس به خواست من قطع رابطه کردیم! از اون روزی که بالاخره بعد از شش ماه تلفنش رو جواب دادم و ... بغضم بزرگتر میشه. یاد اون نیمه شب سرد آبان ماه میفتم که پشت سرم هق هق میکرد و من اون رو پشت شیشه ها جا گذاشتم و رفتم. یاد اون آخرین شب سرد برفی توی هتل لاله و صبح برفیش که اون دعا میکرد امروز هم پرواز کنسل بشه و نتونم که برم. اما پرواز کنسل نشد و اون باز پشت سرم اشک ریخت! هوا سرده. دستهام یخ زدن و یه بغض گنده توی گلومه که سعی میکنم نزارم بشکنه. دستهامو توی دستاش گرفته و داره گرمشون میکنه. یاد چند سال قبل میفتم...اون شب سرد آبانماه... مسافرتمون توی ایران... اونشب از سرما دستهام یخ زده بودن و اینجوری دستهامو گرم میکرد... منو برد توی یه قهوه خونه کوچیک. اونجا با یه پیرمرد هم صحبت شدیم. به پیرمرد گفت زن و شوهریم!! و داستان آشناییمون رو به خواست پیرمرد تعریف کرد. با اینکه همه حقیقت رو نگفته بودیم اما پیرمرد از تعجب دهنش باز مونده بود! اونشب چقدر اون چای چسبید. به خودم میام و بهش میگم: یه کاری کن... حالمو خوب کن! میریم غذا بخوریم که توی رستوران یه پیرمرد تنها نشسته و داره قهوه میخوره. حالم بدتر میشه و اشک رو توی چشمام حس میکنم. بهش میگم: چرا این پیرمرد تنهاست؟!... تا شکستن بغضم راهی نیست اما باز کنترلش میکنم به خاطر اون. برای چند ساعت از هم جدا میشیم و من باز توی گذشته غرقم. غرقم و زمان به کندی اون چند سال برام میگذره.

گلامورانه. من و تو و یه خونه گرم... پسته و آ ب ج و ... دسر کاسترد و توت فرنگی خامه ای... لم دادن کنار هم و تماشای فیلم و کامپیوتر بازی و ... من و تو و یه خونه گرم و شیطنت های دو نفره... یه شب نشینی دوتایی تا خود صبح... تا خود طلوع آفتاب. راستی که چه همنشین ِ شب نشین ِ دلنشینی هستی...

× دوشنبه 2 آذر1388 ساعت3:3 قبل از ظهر گلامور

پ.ن. هر شنبه با یک "گلامورانه"ی رنگی ...

× شنبه 30 آبان1388 ساعت5:49 بعد از ظهر گلامور

تابلوهای رنگ روغن رو داری نگاه میکنی که صدام میکنی و میگی بیا اینها رو ببین... میگی: میخوام برای خونه مون یه تابلوی رنگ روغن بزرگ بکشی. میگی: باهم میریم, میخوام برات یه بوم بزرگ بخرم با کلی رنگهای روغن خوشرنگ...

و من قند توی دلم آب میشه... فکر اینکه روبروی اون بوم بشینم و رنگها رو مخلوط کنم, فکر اینکه قلم مو رو بزنم توی رنگها و خطها رو بی پروا بکشم روی بوم, فکر اینکه یه روز اون بوم رو با هم به دیوار خونه مون بزنیم, فکر اینکه... ته دلم رو قلقلک میده و پُر میشم از طرحها و رویاهای رنگی برای کشیدن!

× شنبه 30 آبان1388 ساعت3:29 قبل از ظهر گلامور

میپرسه: کجائی؟

جواب میدم: نمیدونم کجام! گم شدم, بیا منو پیدا کن!

میگه: من میدونم کجائی. اینجا گوشه سمت چپ, یه جای کوچولو و گرم و نرم هست که تو اونجا نشستی!

× جمعه 29 آبان1388 ساعت4:30 قبل از ظهر گلامور

نمیدونم چیه ولی یه چیزی در مورد فردا شب هست که بهم استرس میده! الان همه فکرم اینه که فردا شب که من خبر مرگم قراره روبروی سوپروایزر محترم بشینم و شام رو با ایشون بخورم میخوام چی بگم؟ اصلا ما چه نقطه مشترکی جز درس و پروژه داریم که در موردش صحبت کنیم؟! من دلم نمیخواد بیرون از محیط کار با سوپروایزرم دوست باشم باید کی رو ببینم؟ حالا گیرم که شانس آوردم و روبروی سوپروایزر محترم نـنــشستم و روبروی رئیس دیپارتمنت نشستم اونوقت من ِ جوجه چی میخوام بگم؟ یا روبروی اون یکی استاد و اون یکی و اون یکی و ...؟ وااای حالا یکی بیاد بگه من فردا چی بپوشم... چه رنگی بپوشم؟ تیپ بنفش یا مشکی طلائی؟ این طرح (حذف شد) و رنگ ناخنم خوبه؟ تو رو خدا نگید بده که دو ساعت روش وقت گذاشتم و سه ساعت فوت کردم تا خشک بشه!!

گلامورانه. گلامور خان زودتر بیاااااا کمک رفیق...

× پنجشنبه 28 آبان1388 ساعت3:4 قبل از ظهر گلامور |