تبليغاتX
User-agent: * Disallow: / گلامور

تکست میزنم: ضعف دارم!

جواب میده: چون منو میخوای!!

× چهارشنبه 20 آبان1388 ساعت2:44 AM گلامور

برمیگردم به اولین باری که اون جمله رو به انگلیسی واسم تکست زدی و این تنها تکستی بود که سیو کردم تا برای همیشه داشته باشمش. شاید هم دلیل اینکه این آهنگ رو خیلی دوست دارم همینه که جمله ی تو رو مدام برام با اون ریتم خاص تکرار میکنه... تکرار و تکرار... و من غرق میشم و به دنبال انرژی تحلیل رفته ام میگردم.

 

× سه شنبه 19 آبان1388 ساعت6:40 PM گلامور |

با حال مریضم ازت میخوام با موهام بازی کنی و خوابم کنی. توی چشمات زل میزنم... هرچه بیشتر با موهام بازی میکنی بیشتر چشمام باز میشه و بهت خیره! میخندی و میگی: همیشه تا الان خوابیده بودیا!!

به چشمام زل میزنی... زل میزنی و توی تاریکی برق اشک رو توی چشمهات میبینم! صورتت رو توی دستهام میگیرم و تو انگار که منتظر یه تلنگر بودی... هق هق میکنی و من باز ساکت میشم!

× سه شنبه 19 آبان1388 ساعت4:59 PM گلامور

از شدت تب از خواب بیدار میشم. بالا سرم نشستی, سرت رو تکیه دادی به مبل و در حالی که یه حوله خیس توی دستهاته خوابت برده!

گلامورانه. کاش سالها اینجوری مریض و تبدار بودم و تو اینجوری ازم پرستاری میکردی.

× دوشنبه 18 آبان1388 ساعت5:56 AM گلامور

چشمام رو نمیتونم باز نگه دارم. شاید از خوابالودگی شاید هم از ترس اینکه مبادا نگاهت با نگاهم گره بخوره! چشمات بازه و زل زدی به من. نفسم رو با نفست تنظیم میکنم. با هر بازدمت یه نفس عمیق میکشم و همه نفست رو میکشم توی سینه ام. فکر میکنم آخرین بار کی اینجوری عطر نفسهات رو بلعیدم. چشمام رو یواشکی باز میکنم و میبینم چشمات رو بستی! نفسهات رو نامرتب میکنی, نفسهام رو هماهنگ میکنم. یه لحظه نفست رو نگه میداری و برای چند ثانیه نفس نمیکشی, نفس نمیکشم... نفس نمیکشم.

× پنجشنبه 14 آبان1388 ساعت4:4 PM گلامور

۱۲ آبان ۱۳۸۵ ساعت دو نیمه شب از پشت شیشه های انتظار پیدات کردم. چهره ت پر از استرس بود. بهت خندیدم و چشمک زدم... بهم زل زدی و با نگاه دنبالم کردی. دلم توی سینه میکوبید و سعی میکردم محکم ساکم رو پشت سرم بکشم و از سالن بیام بیرون. نیمه شب ۱۲ آبان ۱۳۸۵... نیمه شبی که سه ساعت توی لابی هتل بهم زل زده بودی و حتی یه لحظه ازم چشم برنداشتی. نیمه شبی که ساعتها با نگاههای پر از خواهش و تمنای تو و فرار نگاههای من صبح شد.

× چهارشنبه 13 آبان1388 ساعت2:37 AM گلامور

ساعت ۳ نیمه شب روی مبل لم دادم و با کامپیوتر ور میرم که یهو هوس قهوه با شیر زیاد میکنم. توی آشپزخونه ست و فورا با کمال میل دست به کار میشه. بعد از چند دقیقه یواشکی میفهمم که داره پفک هندی هم درست میکنه! صداش میکنم و میگم: اینی که داری درست میکنی خیلی بوی خوشمزه ای داره! یه جواب خوشمزه بهم میده...

میاد میشینه کنارم... یه لیوان بزرگ نوشیدنی داغ میزاره جلوم با چندتا شکلات. ظرف پفک رو میگیره تو دستاش و یه پفک میزاره دهن من و یه پفک خودش. اونقدر خوشمزه است که نگران تموم شدن پفک ها میشم و فورا میگم: "من قهرم! چهارتا پفک خودت میخوری یکی میدی به من"! بعد شروع میکنه تند تند چهارتا پفک میزاره دهن من ( اونقدر که دهنم بسته نمیشه!) و یه پفک خودش...

و بعد لیوان داغ نوشیدنیم رو با یه شکلات سر میکشم و مزه شور پفک با شیرینی شکلات و داغی نوشیدنی مخلوط میشه و عجیب مزه میده!!!

× سه شنبه 12 آبان1388 ساعت0:50 AM گلامور

گاهی وقتها باید حتی به خودت هم ثابت کنی که میتونی محکم بایستی و از حق خودت و زندگیت دفاع کنی. گاهی وقتها باید به خودت هم ثابت کنی که دختر ضعیفی نیستی که تنها عکس العملش در برابر مشکلات فقط اشک و گریه است. گاهی وقتها باید مثل الان به خودت و دیگران ثابت کنی که یه دختر محکم و قوی هستی... که میتونی بلند شی و به جای گریه حرفهاتو منطقی بزنی و جواب منطقی بخوای. من امروز به خودم ثابت کردم که یه دختر محکمم...یه دختر قوی و با اراده که اونقدر غرور داره که نمیزاره کسی اشکهاشو ببینه... یه دختر که از حقش دفاع میکنه و کم نمیاره. اما...

اما یادم میمونه که این شهامت و اراده رو مدیون توام. تو که مثل یه کوه پشتم ایستادی و بهم اجازه دادی بهت تکیه کنم و پا بگیرم... تو اجازه دادی شبها تنها توی آغوش تو و برای تو اشکهامو خالی کنم و صبح دوباره ازم خواستی که همون دختر محکم و با اراده بشم. تو اجازه دادی مثل یه نهال نو پا کنارت جون بگیرم و رشد کنم و قوی بشم... تو این نهال نو پا رو محکم بار آوردی اونقدر که حالا خودت هم میتونی بهش تکیه کنی. تو گذاشتی این تاک روی سینه ات قد بکشه. ازت ممنونم... ممنونم برای همه بودنت... برای همه حمایتت... برای همه همراهیهات... ممنونم رفیق.

× یکشنبه 10 آبان1388 ساعت9:35 PM گلامور

چشمامو باز میکنم صبح شده! حالم خوب نیست انگار یه چیزی راه گلوم رو گرفته...پر از بغضم. آروم کنارم خوابیده... دلم میخواد بیدار بشه و منو محکم توی بغلش بگیره... سرم رو بزارم روی سینه اش و اشک بریزم. اما حیف که دلم نمیاد وقتی مثل هر صبح که با خنده چشماش رو باز میکنه اینجوری بهش صبح بخیر بگم. زل میزنم بهش و سعی میکنم با صدای نفس هاش... با گرمی تنش کنارم آروم بشم. صورتم داغ میشه... همزمان با ریختن یه قطره اشک از صورتم چشماشو باز میکنه و با خنده به صورتم نگاه میکنه و من با اشک بهش صبح بخیر میگم!

گلامورانه. چقدر خوبه که توی اشکهام هستی و محکم بغلم میگیری, اشکهامو پاک میکنی و با حرفهات سعی میکنی آرومم کنی. چقدر خوبه که دارمت, چقدر خوبه که هستی...

× شنبه 9 آبان1388 ساعت11:5 PM گلامور

توی اوج احساس درست وقتی که توی لحظه ها غرقیم بهم میگه: یه چیزی ازت میخوام نگو نه... فقط یه شرط داره!

میگم: چی؟ میگه: نباید نه بگی... میگم: چیه؟ میگه: میخوام که تنها بری به این شرط که هر یک ساعت بهم زنگ بزنی تا نگرانت نشم!! میگم: میدونی که تنها نمیرم.

میگه: باید بری نگو نه... میگم: الان باهام بحث نکن...

و من توی دلم ذوق میکنم از این حرفت و فکر میکنم من چقدر خودخواهم که گاهی وقتها تو رو از قبل قضاوت میکنم!

و دوباره با لذتی بیشتر غرق میشم توی لحظه هامون...

× جمعه 8 آبان1388 ساعت7:3 PM گلامور